|
آذرآباد
|
||
|
وبلاگ خبری با گرایش مطالب اقتصادی،سیاسی واجتماعي |
دست لرزانش برای پرداخت پولی که می خواست سپرده بانک شود تا دخترش بتواند بعد ها از وام مسکن استفاده کند من را به یاد جمعیتی انداخت که روز قبلش در مقابل مجلس برای درآمد ریالی و هزینه دلاری از مجلس درخواست همراهی داشتند و با پلیس ضد شورش متفرق شدند وجالب اینجا بود که بعد از رفتن معلمان هم پلیس ضد شورشی که در خیابان صفی علیشاه آماده باش بود(جایی که در دید نباشد مبادا تجمع کنندگان متفرق شده تحریک شوند) تا عصر از جایش تکان نخورد مبادا درخواست همکاران انبیا بدون جواب بماند.
جالب اینجاست مملکت را به دست کسانی سپرده ایم که خود را فرهنگی می دانند ، رییس مجلسش رییس فرهنگستان بوده و رییس جمهورش هنوز به دریافت حقوق تدریسش از دانشگاه افتخار می کند و در میان نمایندگان مجلس و اعضای هیات دولتش نیز لباس روحانیت ، موانست پوشندگانش بادرس وتدریس معنی می گیرد.
ولی با آنچه که اتفاق افتاد باید خطاب به این عزیران گفت:معلم عزیز وقتی همکاری انبیا را پیشه می سازی نباید دیگر درد نان داشته باشی باید همیشه خود را ساکن شعب ابی طالب بدانی و روزه داری که شأن تو اجل مادیات دنیای دون است و باید خود را برای کسب مراتب بالای آخرویی آماده سازی.
ای معلم که همکار انبیایی اگر فرزندی داری ،زمانی که با لباس مندرس از کنار آقازاده ای ویا فرزند نماینده محترم مجلسی رد می شود باید سر بالا بگیرد که فرزند همکار انبیا است حتی اگر نان ندارد و سوء تغذیه دارد اشکالی نیست که چون پدرش به دیگران بسیار آموخته بندگان بسیاری دارد ودر مملکتی زندگی می کند که بزرگانش خود را شاگرد مکاتب الهی می دانند وبرای همه انبیا ارج و قرب قایل می شوند. در مراسم عزاداری ائمه چنان بر سرو صورت می کوبند که انگار پدر مرده اند،مفتخر باش که باشکم گرسنه در ملک عزت گذار انبیا زندگی می کنی و در کنار کسانی روز به شب می رسانی که انتظار امام موعود را بادل و جان می کشند با هر صدایی که مخل سکوت این انتظار باشد به سختی برخورد می کنند.
پر سوزاند و سیمرغ حاضر شد پس زاهد خندان بر ت او سوار شده به سوی سرزمینی راهی شد که هیچ داروغه ای را بدان راه نبود در میانه راه از فراز چون بر زمین می نگریست به ناگهان جمعی را دید که بر فراز قهوه خانه ای جمع آمده اند و برای وی دست تکان می دهد از سیمرغ خواست که وی را به میان ایشان برد.
چون خود را در میان این جمع شد دیدخنده ای کرد واز احوالشان جویا شد که در پاسخ گفتند که این دیار در میان بلاد فرنگ به مملکت ژرمن معروف است واین مکان که تو در آن فرود آمده ای را قهوه خانه میکونوس است که داروغه از آن دل خوشی ندارد و ما چون خبر آمدنت را شنیدیم در این مکان جمع شدیم تا توشه سفری برایت فراهم آوریم...
|
|